پرنده ی دل
قالب وبلاگ
گـفـت : بـگـو ضـمـایـر را
گـفـتـم : مــَن مـَن مـَن مــَن مَــن مــَن
گـفـت:فــقـط مــن ؟
گـفـتـم: بـقـیـه رفـتـه انـــد . . .

[ یکشنبه 31 اردیبهشت 1391 ] [ 09:10 ب.ظ ] [ عباسی ] [ نظرات ]
باز كن بر روى من آغوش جان را اى بقیع!
تا ببینم دوست دارى میهمان را اى بقیع؟


خاكى، اما برتر از افلاك دارى جایگاه

در تو مى بینم شكوه آسمان را، اى بقیع!


پنج خورشید جهان افروز در آغوش توست

كرده یى رشگ فلك این خاكدان را، اى بقیع!


مى رسیم از گرد ره با كوله بار اشك و آه

بار ده این كاروان خسته جان را اى بقیع!


بیت الاحزان بود و زهرا، هیچكس باور نداشت

تا كنند از او دریغ این سایبان را اى بقیع!


عاقبت ار جور گلچین شاخه ى این گل شكست!

در بهاران دید تاراج خزان را اى بقیع!


گر چه باغ یاس او پر شد زگلهاى كبود!

با على هرگز نگفت این داستان را اى بقی


سیلى گلچین چو گردد با رخ گل آشنا

بلبل از كف مى دهد تاب و توان را اى بقیع!


پاى آتش را به بیت وحى، دشمن باز كرد!

سوخت همچون برق خرمن سوز، آن را اى بقیع


حامل وحى الهى، گاه البلاغ پیام

بوسه مى زد بارها آن آستان را اى بقیع!


اى دریغا روز روشن، دشمن آتش فروز

بى امان مى سوخت آن دارالامان را اى بقیع!


قهر گلچین آنقدر دامن به آتش زد، كه سوخت

عاقبت آن طایر عرش آشیان را اى بقیع!


اى دریغا درمیان شعله، صاحبخانه سوخت!

سوخت این ناخوانده مهمان، میزبان را! اى بقیع!


دیگر از آن شب، على از درد، آرامى نداشت

داده بود از دست چون آرام جان را اى بقیع!


با دلى لرزان، زبلبل پیكر گل را گرفت!

یا دارى گریه هاى باغبان را اى بقیع؟!


لرزه مى افتد به جانت، تا كه مى آرى به یاد

لرزش آن دستهاى مهربان را اى بقیع!


جز تو غمهاى على را هیچكس باور نكرد!

مى كشى بر دوش خود بارى گران را، اى بقیع!


بازگو با ما: مزار كعبه ى دلها كجاست؟!

در كجا كردى نهان آن بى نشان را اى بقیع؟!


قطره یى، اما در آغوش تو دریا خفته است!

كرده یى پنهان تو بحرى بیكران را اى بقیع!


چشم تو خون گرید و، (پروانه) مى داند كجاست

چشمه ى جوشان این اشك روان را، اى بقیع

[ یکشنبه 27 فروردین 1391 ] [ 09:24 ب.ظ ] [ عباسی ] [ نظرات ]
نرم نرمک می رسد اینک بهار
بوی باران، بوی سبزه، بوی خاک
شاخه‌های شسته، باران خورده، پاک
آسمان آبی و ابر سپید
برگهای سبز بید
عطر نرگس، رقص باد
نغمه شوق پرستوهای شاد
خلوت گرم کبوترهای مست
نرم نرمک می رسد اینک بهار
خوش به حال روزگار
خوش به حال چشمه ‌ها و دشتها
خوش به حال دانه‌ها و سبزه‌ها
خوش به حال غنچه‌های نیمه‌باز
خوش به حال دختر میخک که می خندد به ناز
خوش به حال آفتاب
ای دل من گرچه در این روزگار
جامه رنگین نمی‌ پوشی به کام
باده رنگین نمی ‌بینی به جام
نقل و سبزه در میان سفره نیست
جامت از آن می که می ‌باید تهی است
ای دریغ از تو اگر چون گل نرقصی با نسیم
ای دریغ از من اگر مستم نسازد آفتاب
ای دریغ از ما اگر کامی نگیریم از بهار
گر نکوبی شیشه غم را به سنگ
هفت رنگش می‌شود هفتاد رنگ


[ دوشنبه 22 اسفند 1390 ] [ 08:50 ب.ظ ] [ عباسی ] [ نظرات ]

وقتی از زمین و زمان دلت گرفته باشد می توانی سوار مترو شوی و برویو بروی .....بروی سمت بهشت و چند دقیقه ای آرام در کوچه های بهشت با شهدا قدم بزنی ، بر در خانه ی برخی مهمان شوی و جرعه جرعه آیه بنوشی و در همین حین گله کنی از اینکه تنها مانده ای و نکند حواسشان دیگر به تو نیست ! موقع خداحافظی می توان فراموش کنی کیسه ی غم هایت را همراه خود برداری و جا بگذاری تمام دلتنگی هایت را ... در همین حوالی جایی است برای سبک کردن هرچه دل گرفته ! باورت نمی شود؟! یک بار امتحان کن!



عکس: قطعه 44(شهدای گمنام)

[ پنجشنبه 4 اسفند 1390 ] [ 07:42 ب.ظ ] [ عباسی ] [ نظرات ]
نماز را بر عشق اقتدا کردیم....
قامت بستیم به او...
اویی که در این جمعه های انتظار ، تکیه گاهی است برای دل های بی قرارمان...
آقای ما ، آمدیم تا " دوستان و دشمنان بدانند اگر از سرهایمان کوه بسازند ، فرزندانمان در کتاب تاریخ نخواهند خواند امام خامنه ای تنها ماند..."




[ جمعه 14 بهمن 1390 ] [ 04:28 ب.ظ ] [ عباسی ] [ نظرات ]

سقفت که کوچک باشد ، اختلافات زیر سقف بزرگ به نظر می رسند....سقفت که کوچک باشد نمی توانی بروی در اتاق و در را ببندی که یعنی خسته شده ای ، که یعنی دلخوری!!!!! سقفت که مشترک باشد دلتنگی هایت را ، دلخوری هایت را باید بریزی در دلت ....وای به روزی که دلت هم کوچک شده باشد! آنوقت نمی دانم چند سحر رب اشرح لی صدری باید بخوانی تا بتوانی اینهمه تنگی و دلتنگی را تحمل کنی ؟! زندگی با تمام قشنگی هایش گاهی سخت می شود...


[ پنجشنبه 6 بهمن 1390 ] [ 05:20 ب.ظ ] [ عباسی ] [ نظرات ]

چیزی نمانده به اربعین.....

انگار هزار سال از دهه ی محرم امسال، از عاشورا گذشته باشد....دلتنگ می شویم از تمام شدن این روزها ! دلتنگ می شویم از نرسیدن های دوباره...از تکرارهای مکرر ، و هنوز پشت درهای جنت مانده ایم ! انگار کسی آن سوی در صدایمان را نمی شنود... انگار آنقدر دور ایستاده ایم که صدایمان نمی رسد...

"آقا نظاره ای که دلم سخت پر غم است..."

اگر از کربلا نتوانستیم پلی بسازیم برای رسیدن ، اگر روضه ی حسین(ع) ، زیارت عاشوراهای مکرر این شب ها راهی برایمان نگشود...تو خود بگو مولا بعد از این بر چه دل خوش توانیم کرد؟؟؟!

"این اعتقاد ماست که در روضه ی شما

شور و شعور، منطق و احساس توام است"

اگر عشقمان به تو بر آگاهیمان نیافزود ، اگر آنگونه که آمده بودیم ،با همان دست های خالی ،بازمی گردیم پس بر ما خق بده تا از درد جهالت هایمان این شب ها را ناله کنیم....

آری تا اربعین چیزی نمانده است!







[ سه شنبه 20 دی 1390 ] [ 10:04 ب.ظ ] [ عباسی ] [ نظرات ]
راه را هم که گم کرده باشی چراغ را به دستت داده اند....
کلید های گشایش در دسترسند...قران و عترت !




پی نوشت : امشب رفتم تئاتر "کلید" رو دیدم ...کار قشنگی  بود!فرصت کردید تماشاشو از دست ندید.

[ شنبه 17 دی 1390 ] [ 10:21 ب.ظ ] [ عباسی ] [ نظرات ]
زهرا می گوید خانوم میشه برام برنامه ریزی کنید تا برا امتحان شنبه درس بخونم؟
جواب می دهم برنامه ای را که من بریزم فقط خودم می توانم اجرا کنم ....هر کس شیوه ی خودش رو برا خوندن داره، خودت باید راه و روشش رو پیدا کنی.
اصرار می کند و قرار می شود به کمک هم برنامه ریزی کنیم...بعد از سوال جواب کردن از نحوه ی مطالعه و ساعت خواب و...اش کاغذ و قلم به دست می گیرم و می نویسم: 8تا9................9:30 تا10:30............10:30تا11:30............به نوشتن 12که می رسم می گوید خانوم جمعه میریم نماز جمعه.
از خودم خجالت می کشم...برای کم تر از این هایش قسمت های مهم زندگی ام را تعطیل کرده ام!!!!




پی نوشت: این روزها نمی دانم دارم درس می دهم یا درس می گیرم؟



[ پنجشنبه 15 دی 1390 ] [ 11:17 ب.ظ ] [ عباسی ] [ نظرات ]

جلوی آینه که می ایستد از دیدن چشمان پف کرده اش تعجب می کند ، به یاد ندارد گریه کرده باشد.....انگار از یک خواب سنگین و طولانی بلند شده باشد ، اتفاقات شب گذشته را در خاطر ندارد! می گویند تصادف کرده و حافظه ی کوتاه مدتش را شب پیش از دست داده بوده و مدام سوال می پرسیده ، سوال های تکراری و چون دوباره یادش می رفته می زد زیر گریه ! خدا را شکر می کنند که کم کم اتفاقات روز قبل را به یاد می آورد و موقعیت زمانی و مکانی خویش را بازمی یابد .( هرچند آن شب و تصادف را نمی تواند به خاطر آورد )

این روزها به مادربزرگش فکر می کند و به دردی که می کشد.....چقدر سخت است به خاطر نیاوردن چیزهایی که دیگران توقع دارند به یاد داشته باشی!


[ جمعه 2 دی 1390 ] [ 02:46 ب.ظ ] [ عباسی ] [ نظرات ]
اصلا حسین (ع)جنس غمش فرق می کند
این راه عشق پیچ و خمش فرق می کند
اینجا گدا همیشه طلبکار می شود
اینجا که آمدی کرمش فرق می کند
شاعر شدم برای نوشتن برایشان
این خانواده محتشمش فرق می کند
صد مرده زنده می شود از ذکر یا حسین(ع)
عیسای خانواده دمش فرق می کند
از نوع ویژگی دعا زیر قبه اش
معلوم می شود حرمش فرق می کند
در این بکوش محترم این سرا شوی
این خانواده محترمش فرق می کند






[ دوشنبه 21 آذر 1390 ] [ 07:35 ب.ظ ] [ عباسی ] [ نظرات ]
دستم به نوشتن نمی رود...
این روز و شب ها را فقط باید گریست...



[ پنجشنبه 10 آذر 1390 ] [ 03:48 ب.ظ ] [ عباسی ] [ نظرات ]
ای حرمت ملجاء درماندگان
دور مران از در و راهم بده.....



غدیر را میهمان خانه اش هستم....عید همگی مبارک

[ دوشنبه 23 آبان 1390 ] [ 06:15 ب.ظ ] [ عباسی ] [ نظرات ]

نشسته در نمازخانه و حاج آقا بعد از نماز شروع می کند به حرف زدن از قدرت و عظمت خدا! از خلقت آسمان ها می گوید و از دنیای بسیار گسترده ی ستارگان . از کشف ستاره های جدیدی که میلیاردها سال با ما فاصله دارند. لحظه ای به یاد خدا می افتد ، او که صاحب اینهمه کائنات است و دریا دریا و دنیا و دنیا مخلوق دارد نکند مرا فراموش کند؟ به ذهنش خطور می کند اگر بین آنهمه مخلوقش گم شوم چه ؟

گم شدن را که تصور می کند؛ دالانی تاریک در ذهنش مجسم می شود که ابتدا و انتهایش در ظلمت فرو رفته... غم دلش را می گیرد، سرش را بلند می کند و چشمش می افتد به آیه ای که روی دیوارنمازخانه نقش بسته:" الله نور السماوات و الارض..." دلش روشن می شود ، یادش می افتد همه جا روشن است و چیزی در این روشنایی گم نخواهدد شد و از یاد نخواهد رفت .

دلش آرام می گیردد و سجاده اش را جمع می کند...دوست دارد در این روشنایی تا اتاقش قدم بزند،شاید هم تا تمام زندگی اش!


[ جمعه 20 آبان 1390 ] [ 08:59 ب.ظ ] [ عباسی ] [ نظرات ]
ای صبا از من به اسماعیل قربانی بگو
زنده برگشتن ز کوی دوست شرط عشق نیست



السلام علیک یا ابا عبدلله...



پی نوشت : اینم یه جور تبریکه....
پی نوشت دوم : چیزی به محرم نمونده....


[ دوشنبه 16 آبان 1390 ] [ 12:13 ق.ظ ] [ عباسی ] [ نظرات ]
.: Weblog Themes By WeblogSkin :.

تعداد کل صفحات : 5 :: 1 2 3 4 5

درباره وبلاگ

یکی پرنده یکی دل ! دو سرنوشت جدا
که هر یکی به غم دیگری گره خورده
نویسندگان
آمار سایت
بازدیدهای امروز : نفر
بازدیدهای دیروز : نفر
كل بازدیدها : نفر
بازدید این ماه : نفر
بازدید ماه قبل : نفر
تعداد نویسندگان : عدد
كل مطالب : عدد
آخرین بروز رسانی :
امکانات وب