|
پرنده ی دل |
نرم نرمک می رسد اینک بهار
بوی باران، بوی سبزه، بوی خاکشاخههای شسته، باران خورده، پاک آسمان آبی و ابر سپید برگهای سبز بید عطر نرگس، رقص باد نغمه شوق پرستوهای شاد خلوت گرم کبوترهای مست نرم نرمک می رسد اینک بهار
خوش به حال روزگار
خوش به حال چشمه ها و دشتها خوش به حال دانهها و سبزهها خوش به حال غنچههای نیمهباز خوش به حال دختر میخک که می خندد به ناز خوش به حال آفتاب ای دل من گرچه در این روزگار جامه رنگین نمی پوشی به کام باده رنگین نمی بینی به جام نقل و سبزه در میان سفره نیست جامت از آن می که می باید تهی است ای دریغ از تو اگر چون گل نرقصی با نسیم ای دریغ از من اگر مستم نسازد آفتاب ای دریغ از ما اگر کامی نگیریم از بهار گر نکوبی شیشه غم را به سنگ هفت رنگش میشود هفتاد رنگ وقتی از زمین و زمان دلت گرفته باشد می توانی سوار مترو شوی و برویو بروی .....بروی سمت بهشت و چند دقیقه ای آرام در کوچه های بهشت با شهدا قدم بزنی ، بر در خانه ی برخی مهمان شوی و جرعه جرعه آیه بنوشی و در همین حین گله کنی از اینکه تنها مانده ای و نکند حواسشان دیگر به تو نیست ! موقع خداحافظی می توان فراموش کنی کیسه ی غم هایت را همراه خود برداری و جا بگذاری تمام دلتنگی هایت را ... در همین حوالی جایی است برای سبک کردن هرچه دل گرفته ! باورت نمی شود؟! یک بار امتحان کن! |
|
| [ طراحی : وبلاگ اسکین ] [ Weblog Themes By : weblog skin ] |