پرنده ی دل
قالب وبلاگ

اگر خدا نبود شاید بهترین و راحت ترین راه حل خودکشی بود. ولی خدا هست و آنقدر بزرگ است که به ذهن نمی گنجد... و به همین سیاق من کوچکم ، نسبت به او و بعضی از بندگانش...

یعنی خدا به این بزرگی مشکل یک ذره به قطر یک میلیونیوم میکرون را نمی تواند حل کند؟؟!مگر می شود؟؟!!!

همین....

 

پی نوشت: این متن رو تو کتاب لخته های دل آقای انجوی نژاد خوندم...گاهی حرف های دلم را در گفته های این و آن می یابم


[ سه شنبه 30 فروردین 1390 ] [ 12:03 ب.ظ ] [ عباسی ] [ نظرات ]

از علی خواستی -مظلومانه و متواضعانه- که ترا شبانه دفن کند و مقبره ات را از چشم همگان مخفی بدارد.

می خواستی به دشمنانت بگویی که دود این آتش ظلمی که شما برافرخته اید نه فقط به چشم شما که به چشم تاریخ می رود و انسانیت تا روز حشر از مزار دردانه ی خدا محروم می ماند.چه سند مظلومیت جاودانه ای ! و چه انتقام کریمانه ای !

اما خشک و تر با هم می سوزند،مومنان و مریدان آینده ی تو نیز اشک حسرت خواهند ریخت ، گم کرده خواهند داشت و در فراق مزار تو خواهند گداخت...


[ شنبه 27 فروردین 1390 ] [ 11:24 ق.ظ ] [ عباسی ] [ نظرات ]

تقاطع کارگر جنوبی و خیابان آذربایجان مغازه ای است که روی شیشه اش اگر درست یادم مانده باشد نوشته اند "هوالرزاق" ....ترشی فروشی آقای شایسته !!

داخل مغازه که می شوی ، اگر خوب چشم بگردانی در گوشه ای عکس رجبعلی خیاط را می بینی که قاب شده است . لابد در ذهنت می پرسی چه ربطی دارد ؟! آقای شایسته پیر سپید مویی است که روزگاری در محضر رجبعلی خیاط درس ها آموخته و امروز در گوشه ای از همین تهران آموخته هایش را در زندگی شخصی اش مرور می کند.

چند باری برای دیدن ایشان و به بهانه ی ترشی خریدن وارد مغازه شان شدم. بار اول شخصشان حضور نداشتند، فرزندشان مشغول قرائت قرآن بودند. ترشی را گرفتم ولی رویم نشد سراغ پدر را بگیرم!! بار دوم نیز...ولی این بار  با دل و جرات تر از پیش جلو رفتم و پرسیدم: آقای شایسته تشریف نمی آورند؟!و در جواب شنیدم که به دلیل کهولت سن نمی توانند تمام وقت در مغازه حضور داشته باشند و در منزل مشغول استراحتند و بزرگوارانه نشانی خانه را در اختیارم نهادند. تا دم در خانه رفتم ولی جرات فشار دادن زنگ را نداشتم...با خود گفتم بگویم برای چه آمده ام؟سوالی نداشتم که به دنبال پاسخش باشم! هر آنچه که لازم بود را به گمانم می دانستم ، فقط مرد عمل نبودم!! نا امیدانه بازگشتم!

چند وقت بعد خبردار شدم که در حسینیه ای در همان حوالی ، ایشان صبح های جمعه مراسم دعای ندبه برگزار می کنند...مراسمی نه چندان پرشکوه و پر جمعیت ، ولی با صفا و صمیمی !!! شیرین ترین ندبه ای شد که خواندم....

.......

پی نوشت : این هفته هایی که می گذرد به بهانه های مختلف از ندبه کردن باز می مانم....فردا دوباره جمعه است!!!!


[ پنجشنبه 25 فروردین 1390 ] [ 11:33 ق.ظ ] [ عباسی ] [ نظرات ]

به همان کس که محرم زهراست

دل من غرق ماتم زهراست

گر محرم عزای زینب بود

فاطمیه محرم زهراست

طاق محراب و گنبد مسجد

یادگار قد خم زهراست

آن که در حشر هم نمی خشکد

کوثر اشک نم نم زهراست

وآنچه شرح غمش بود بسیار

زندگی کردن کم زهراست

وآن کلیدی که ره گشای علی است

گفتن اسم اعظم زهراست

وآنچه خشم خدا به آن بسته است

موی خاکی و درهم زهراست

حتم دارم دلم روا گردد

چون دخیلش به پرچم زهراست


[ سه شنبه 23 فروردین 1390 ] [ 07:57 ق.ظ ] [ عباسی ] [ نظرات ]

كینه گروهك مجاهدین خلق از صیاد به عملیات مرصاد بر می گردد.

این گروهك به لحاظ این كه در جریان جنگ تحمیلی از عوامل اطلاعاتی خویش در كمك به ارتش عراق استفاده می كرد؛ در استراتژی نظامی صدام از جایگاه ویژه ای برخوردار بود.

این در حالی است که در صورت انعقاد قرارداد صلح دائمی میان ایران و عراق، مجاهدین خلق دیگر چنین كاركردی نداشت لذا از نظر موجودیت با خطر جدی مواجه شد.

مجاهدین خلق به غلط فكر می كردند مردم در نتیجه طولانی شدن جنگ با عراق، خسته شده اند و با توجه به آسیب های مادی - معنوی جنگ، مردم ایران از مجاهدین خلق استقبال کرده و از حمایت از نظام جمهوری اسلامی ایران دست خواهند کشید.


علاوه بر این،  فرماندهان مجاهدین خلق در این اندیشه بودند كه سپاه پاسداران انقلاب اسلامی در جبهه جنوب زمینگیر شده و توان عملیات مضاعف گسترده را نخواهد داشت.

با همین تحلیل های غلط بود كه مسعود رجوی رهبر سازمان مجاهدین خلق با تحلیل های احساسی درباره نظام جمهوری اسلامی ایران مدعی شده بود: «طلسم جنگ در حال شكستن است. رژیم شل شده باید ضربه كاری را بزنیم.»

آنها درعملیاتی علیه کشورمان كه از آن به نام «فروغ جاویدان» یاد می كردند به سختی شكست خوردند.

فرماندهی نیروهای ایران را در این عملیات صیاد شیرازی برعهده داشت. در این نبرد حدود دو هزار نفر از اعضای  مجاهدین خلق كشته شدند.
این آمار از سوی خود مجاهدین خلق 1263 نفر اعلام شد. همین امر سبب شد تا مجاهدین خلق شدیدا كینه صیاد شیرازی را به دل گرفته و درصدد ترور وی برآیند.

شهید صیاد شیرازی در خاطرات خود می گوید« شبانه خودم را با یك فروند هواپیمای فالكون، به كرمانشاه رساندم و صحنه پیشروی دشمن را از نزدیك مشاهده كردم و متوجه اوضاع شدم ،....... نیمه شب چهارم تیرماه بود و تا ساعت یك و نیم نتوانستیم ماهیت دشمن را به دست آوریم ...... ساعت 5 به پایگاه رفتم..... یك تیم ارتش آماده شد ابتدا خودم با یك هلی كوپتر 214 برای شناسایی دقیق و هماهنگی به سمت مواضع حركت كردم و به این ترتیب اولین عملیات را علیه نیروهای مهاجم و منافق آغاز كردیم.»

یكی از اعضاء سابق مجاهدین خلق درباره واكنش مجاهدین خلق به ترور صیاد می گوید: « ترور صیاد یك اتفاق ویژه بود و سازمان هم سنگ تمام گذاشت. آن روز جشن عمومی اعلام شد و تیر هوایی، شیرینی و شام جمعی هم دادند. اتفاقی كه به ندرت می افتاد. مسعود هم در یك نشست عمومی این ترور را تبریك گفت. بالاخره شهید صیاد یكی از فرماندهان بزرگ عملیات مرصاد بود كه ضربه سختی به پیكر سازمان وارد كرد.»

 



[ یکشنبه 21 فروردین 1390 ] [ 08:05 ق.ظ ] [ عباسی ] [ نظرات ]

تا خیمه زد به ساحل خطبه کلام تو

خوابید موج های خروشان به نام تو

ازکوفه تا به شام فقط سنگ می زدند

مدفون کنند تا همه جا سیر گام تو

جز با عنایت تو به چوب کجاوه ات

دست که می رسید به بالای بام تو ؟

خطبه مخوان به مردم از سنگ پست تر

اینجا نمی دهند جواب سلام تو

ما را سوار ناقه ی غمگین خویش کن

شاید شویم زائر زلف امام تو...

 

....

میلاد بانوی صبر و استقامت مبارک!


[ جمعه 19 فروردین 1390 ] [ 09:14 ق.ظ ] [ عباسی ] [ نظرات ]

آرزویی بکن !

گوش های خدا پر از آرزوست و دست هایش پر از معجزه...

آرزویی بکن !

شاید بزرگترین آرزوی تو ، کوچکترین معجزه ی او باشد


[ چهارشنبه 17 فروردین 1390 ] [ 07:08 ب.ظ ] [ عباسی ] [ نظرات ]

 

دوستان خدا ! تمام دلخوشی من به نام های شماست . نه از رفتارتان چیزی در من هست ، نه از باورهاتان . از آن یقین عمیقی که شما را استوانه های زمین می کند در من اثری حتی نیست . تمام رابطه ی من با شما به اسم هاتان بند است ؛ به نخ نازک کلمه ! من فقط همین را در خودم سراغ دارم که وقتی اسم هاتان می آید ، جوری ام می شود ؛ یک جوری مثل اول عشق است ؛ مثل وقتی است که از کسی یک خاطره ی خوب دارید و البته من با همین نخ خیلی خوشم ...

وقتی فکر می کنم که می شد اسم هاتان را ندانم ، می شد هیچ طوری ام نشود از تکرار واژه ی حسین(ع) ، می شد دلم نخواهد بزنم به سر و سینه . وقتی این فکر ها را می کنم می گویم " عجب نخی " !!!!

 

.......

به نام خدا و به امید کمک دوستانش !!!! بسم الله الرحمن الرحیم ....

 


[ سه شنبه 16 فروردین 1390 ] [ 01:50 ب.ظ ] [ عباسی ] [ نظرات ]
.: Weblog Themes By WeblogSkin :.

تعداد کل صفحات : 2 :: 1 2

درباره وبلاگ

یکی پرنده یکی دل ! دو سرنوشت جدا
که هر یکی به غم دیگری گره خورده
نویسندگان
آمار سایت
بازدیدهای امروز : نفر
بازدیدهای دیروز : نفر
كل بازدیدها : نفر
بازدید این ماه : نفر
بازدید ماه قبل : نفر
تعداد نویسندگان : عدد
كل مطالب : عدد
آخرین بروز رسانی :
امکانات وب