|
پرنده ی دل |
اگر خدا نبود شاید بهترین و راحت ترین راه حل خودکشی بود. ولی خدا هست و آنقدر بزرگ است که به ذهن نمی گنجد... و به همین سیاق من کوچکم ، نسبت به او و بعضی از بندگانش... یعنی خدا به این بزرگی مشکل یک ذره به قطر یک میلیونیوم میکرون را نمی تواند حل کند؟؟!مگر می شود؟؟!!! همین....
پی نوشت: این متن رو تو کتاب لخته های دل آقای انجوی نژاد خوندم...گاهی حرف های دلم را در گفته های این و آن می یابم از علی خواستی -مظلومانه و متواضعانه- که ترا شبانه دفن کند و مقبره ات را از چشم همگان مخفی بدارد. می خواستی به دشمنانت بگویی که دود این آتش ظلمی که شما برافرخته اید نه فقط به چشم شما که به چشم تاریخ می رود و انسانیت تا روز حشر از مزار دردانه ی خدا محروم می ماند.چه سند مظلومیت جاودانه ای ! و چه انتقام کریمانه ای ! اما خشک و تر با هم می سوزند،مومنان و مریدان آینده ی تو نیز اشک حسرت خواهند ریخت ، گم کرده خواهند داشت و در فراق مزار تو خواهند گداخت... تقاطع کارگر جنوبی و خیابان آذربایجان مغازه ای است که روی شیشه اش اگر درست یادم مانده باشد نوشته اند "هوالرزاق" ....ترشی فروشی آقای شایسته !! داخل مغازه که می شوی ، اگر خوب چشم بگردانی در گوشه ای عکس رجبعلی خیاط را می بینی که قاب شده است . لابد در ذهنت می پرسی چه ربطی دارد ؟! آقای شایسته پیر سپید مویی است که روزگاری در محضر رجبعلی خیاط درس ها آموخته و امروز در گوشه ای از همین تهران آموخته هایش را در زندگی شخصی اش مرور می کند. چند باری برای دیدن ایشان و به بهانه ی ترشی خریدن وارد مغازه شان شدم. بار اول شخصشان حضور نداشتند، فرزندشان مشغول قرائت قرآن بودند. ترشی را گرفتم ولی رویم نشد سراغ پدر را بگیرم!! بار دوم نیز...ولی این بار با دل و جرات تر از پیش جلو رفتم و پرسیدم: آقای شایسته تشریف نمی آورند؟!و در جواب شنیدم که به دلیل کهولت سن نمی توانند تمام وقت در مغازه حضور داشته باشند و در منزل مشغول استراحتند و بزرگوارانه نشانی خانه را در اختیارم نهادند. تا دم در خانه رفتم ولی جرات فشار دادن زنگ را نداشتم...با خود گفتم بگویم برای چه آمده ام؟سوالی نداشتم که به دنبال پاسخش باشم! هر آنچه که لازم بود را به گمانم می دانستم ، فقط مرد عمل نبودم!! نا امیدانه بازگشتم! چند وقت بعد خبردار شدم که در حسینیه ای در همان حوالی ، ایشان صبح های جمعه مراسم دعای ندبه برگزار می کنند...مراسمی نه چندان پرشکوه و پر جمعیت ، ولی با صفا و صمیمی !!! شیرین ترین ندبه ای شد که خواندم.... ....... پی نوشت : این هفته هایی که می گذرد به بهانه های مختلف از ندبه کردن باز می مانم....فردا دوباره جمعه است!!!! به همان کس که محرم زهراست دل من غرق ماتم زهراست گر محرم عزای زینب بود فاطمیه محرم زهراست طاق محراب و گنبد مسجد یادگار قد خم زهراست آن که در حشر هم نمی خشکد کوثر اشک نم نم زهراست وآنچه شرح غمش بود بسیار زندگی کردن کم زهراست وآن کلیدی که ره گشای علی است گفتن اسم اعظم زهراست وآنچه خشم خدا به آن بسته است موی خاکی و درهم زهراست حتم دارم دلم روا گردد چون دخیلش به پرچم زهراست كینه گروهك مجاهدین خلق از صیاد به عملیات مرصاد بر می گردد.
تا خیمه زد به ساحل خطبه کلام تو خوابید موج های خروشان به نام تو ازکوفه تا به شام فقط سنگ می زدند مدفون کنند تا همه جا سیر گام تو جز با عنایت تو به چوب کجاوه ات دست که می رسید به بالای بام تو ؟ خطبه مخوان به مردم از سنگ پست تر اینجا نمی دهند جواب سلام تو ما را سوار ناقه ی غمگین خویش کن شاید شویم زائر زلف امام تو...
.... میلاد بانوی صبر و استقامت مبارک! دوستان خدا ! تمام دلخوشی من به نام های شماست . نه از رفتارتان چیزی در من هست ، نه از باورهاتان . از آن یقین عمیقی که شما را استوانه های زمین می کند در من اثری حتی نیست . تمام رابطه ی من با شما به اسم هاتان بند است ؛ به نخ نازک کلمه ! من فقط همین را در خودم سراغ دارم که وقتی اسم هاتان می آید ، جوری ام می شود ؛ یک جوری مثل اول عشق است ؛ مثل وقتی است که از کسی یک خاطره ی خوب دارید و البته من با همین نخ خیلی خوشم ... وقتی فکر می کنم که می شد اسم هاتان را ندانم ، می شد هیچ طوری ام نشود از تکرار واژه ی حسین(ع) ، می شد دلم نخواهد بزنم به سر و سینه . وقتی این فکر ها را می کنم می گویم " عجب نخی " !!!!
....... به نام خدا و به امید کمک دوستانش !!!! بسم الله الرحمن الرحیم ....
|
|
| [ طراحی : وبلاگ اسکین ] [ Weblog Themes By : weblog skin ] |