|
پرنده ی دل |
این روزها از هرچه آتش و در و مسمار دلگیرم.... چند وقتی بود از دست بعضی از دوستان به دلایلی دلگیر بودم...امروز صبح داشتم توی ذهنم این دلگیری و دلسردی رو توجیه می کرد که " انسان خلیفه ی خداست و از صفات خدا ذره ای تو وجودش داره . خدا هرچند بنده هاشو دوست داره اما وقتی بنده نمک نشناسی رو از حد گذرونده باشه خدا ولش می کنه به حال خودش و حتی دیگه نگاهش هم نمی کنه و آخر عاقبتش هم می شه آتیشی که ریشه در خشم خدا داره..." اینکه این مقدمه چقد درسته بماند...نتیجه ای که من ازش گرفتم این بو که حق دارم نسبت به بعضی ها دلخور باشم!! توی همین فکر و خیال ها بودم که یکی از دوستانم بعد از مدت ها بهم پیام زد. متن پیامش این بود : "وقتی انسان آینه انوار الهی بشه، قلبش هم مثل خدا جا برا همه پیدا می کنه ، ولی باید مواظب باشه که دیگران رو به خاطر خدا و به خاطر خودشون دوست داشته باشه نه به خاطر خودش...برات دعا می کنم که از همه جهت آینه انوار الهی شی!" بعد خوندن پیام از خودم خجالت کشیدم...همه این استدلال ها برای این بود که فکر می کردم طرف مقابلم حق رفاقتو در حق " من" به جا نیاورده...
پی نوشت:گاهی یه پیام کوتاه که 5 صبح به گوشیت می رسه می تونه کار چند جلسه کلاس اخلاق رو یهو برات انجام بده... سه شنبه چرا سرد و بی حوصله؟ سه شنبه چرا این همه فاصله؟ سه شنبه چه سنگین ، چه سرسخت ؛ فرسخ به فرسخ! سه شنبه خدا کوه را آفرید... مطهری که در طهارت روح و قوت ایمان و قدرت بیان کم نظیر بود، رفت و به ملأ اعلی پیوست.لکن بدخواهان بدانند که با رفتن او ،شخصیت اسلامی و علمی و فلسفی اش نمی رود... (امام خمینی) پنجره ها بسته هم که باشند ، باز امید گشایشی هست... فقط دیوار نباش!!!! نمی دونم کی به این فکر افتاد که نبرد سیاسی رو به میدون سینما بکشه و بین فیلم ها رقابت ایجاد کنه... ولی آدم خوش فکری بوده!این نه چندان دوستان عزیز با خوش فکری تمام وقتی در صحنه ی مبارزه کم آوردند به سینما متوسل شدند و با تحریم فیلم نه چندان قوی ده نمکی و در مقابل حمایت از فیلم فوق العاده ی جدایی سیمین از نادر ( از لحاظ ساختار، چرا که طرز تفکر کارگردان فیلم در تک تک صحنه ها خودنمایی می کند و جایی برای دفاع از محتوا نیست...) سعی کردند در این میان فروش بالای جدایی را به نفع اهداف سیاسی خود مصادره کننند. فرهادی کارگردان حاذقی است و به گفته های خود از همان کودکی علاقه خاصی به تماشای بالا رفتن دیوارهای ساختمان داشته و نگاهش به فیلم سازی به مانند بلند کردن دیوارهای ساختمان است که باید با جزئیات ساخته شود و قدم به قدم پیش رود. در فیلم های فرهادی هیچ صحنه ای بدون فکر طراحی نشده و حتی جزئیات صحنه و کوچکترین دیالوگ ها مانند همان آجرهایی هستن که هرچند کوچک ، ولی برای تکمیل بنای ساختمان فیلم حضور آنها ضروری است! در سوی دیگر میدان ده نمکی که هیچ سررشته ای از کارگردانی ندارد و دست تقدیر او را در چنین جایگاهی قرار داده!ده نمکی که با فروش میلیاردی اخراجی های 1 به فکر ساختن شماره های بعدی این فیلم افتاد، در اخراجی های 2 ارزش فیلم خود را در ردیف فیلم های کمدی تنزل د اد که فروشش را تنها مدیون نام اخراجی ها بود... با این روند تکلیف اخراجی های 3 با این نحوه ی ساخت که نشانی از ارزشی بودن فیلم در آن نیست معلوم بود... با یک حساب سرانگشتی می توان به نابرابری این مبارزه اذعان داشت.... این وسط هر کس به تماشای جدایی می رود،هرچند با طرز تفکر این کارگردان مخالف باشد، مورد بهره برداری سیاسی قرار می گیردو همینطور نرفتن به تماشای فیلم ضعیفی چون اخراجی ها... و این عادلانه نیست!!!! ... پی نوشت: این مبارزه برای هرکس آب نداشت برای فرهادی و ده نمکی نان داشت...هرچه باشد بخشی از فروش خود را مدیون این جنجال های سیاسی هستند... اگر خدا نبود شاید بهترین و راحت ترین راه حل خودکشی بود. ولی خدا هست و آنقدر بزرگ است که به ذهن نمی گنجد... و به همین سیاق من کوچکم ، نسبت به او و بعضی از بندگانش... یعنی خدا به این بزرگی مشکل یک ذره به قطر یک میلیونیوم میکرون را نمی تواند حل کند؟؟!مگر می شود؟؟!!! همین....
پی نوشت: این متن رو تو کتاب لخته های دل آقای انجوی نژاد خوندم...گاهی حرف های دلم را در گفته های این و آن می یابم از علی خواستی -مظلومانه و متواضعانه- که ترا شبانه دفن کند و مقبره ات را از چشم همگان مخفی بدارد. می خواستی به دشمنانت بگویی که دود این آتش ظلمی که شما برافرخته اید نه فقط به چشم شما که به چشم تاریخ می رود و انسانیت تا روز حشر از مزار دردانه ی خدا محروم می ماند.چه سند مظلومیت جاودانه ای ! و چه انتقام کریمانه ای ! اما خشک و تر با هم می سوزند،مومنان و مریدان آینده ی تو نیز اشک حسرت خواهند ریخت ، گم کرده خواهند داشت و در فراق مزار تو خواهند گداخت... تقاطع کارگر جنوبی و خیابان آذربایجان مغازه ای است که روی شیشه اش اگر درست یادم مانده باشد نوشته اند "هوالرزاق" ....ترشی فروشی آقای شایسته !! داخل مغازه که می شوی ، اگر خوب چشم بگردانی در گوشه ای عکس رجبعلی خیاط را می بینی که قاب شده است . لابد در ذهنت می پرسی چه ربطی دارد ؟! آقای شایسته پیر سپید مویی است که روزگاری در محضر رجبعلی خیاط درس ها آموخته و امروز در گوشه ای از همین تهران آموخته هایش را در زندگی شخصی اش مرور می کند. چند باری برای دیدن ایشان و به بهانه ی ترشی خریدن وارد مغازه شان شدم. بار اول شخصشان حضور نداشتند، فرزندشان مشغول قرائت قرآن بودند. ترشی را گرفتم ولی رویم نشد سراغ پدر را بگیرم!! بار دوم نیز...ولی این بار با دل و جرات تر از پیش جلو رفتم و پرسیدم: آقای شایسته تشریف نمی آورند؟!و در جواب شنیدم که به دلیل کهولت سن نمی توانند تمام وقت در مغازه حضور داشته باشند و در منزل مشغول استراحتند و بزرگوارانه نشانی خانه را در اختیارم نهادند. تا دم در خانه رفتم ولی جرات فشار دادن زنگ را نداشتم...با خود گفتم بگویم برای چه آمده ام؟سوالی نداشتم که به دنبال پاسخش باشم! هر آنچه که لازم بود را به گمانم می دانستم ، فقط مرد عمل نبودم!! نا امیدانه بازگشتم! چند وقت بعد خبردار شدم که در حسینیه ای در همان حوالی ، ایشان صبح های جمعه مراسم دعای ندبه برگزار می کنند...مراسمی نه چندان پرشکوه و پر جمعیت ، ولی با صفا و صمیمی !!! شیرین ترین ندبه ای شد که خواندم.... ....... پی نوشت : این هفته هایی که می گذرد به بهانه های مختلف از ندبه کردن باز می مانم....فردا دوباره جمعه است!!!! به همان کس که محرم زهراست دل من غرق ماتم زهراست گر محرم عزای زینب بود فاطمیه محرم زهراست طاق محراب و گنبد مسجد یادگار قد خم زهراست آن که در حشر هم نمی خشکد کوثر اشک نم نم زهراست وآنچه شرح غمش بود بسیار زندگی کردن کم زهراست وآن کلیدی که ره گشای علی است گفتن اسم اعظم زهراست وآنچه خشم خدا به آن بسته است موی خاکی و درهم زهراست حتم دارم دلم روا گردد چون دخیلش به پرچم زهراست كینه گروهك مجاهدین خلق از صیاد به عملیات مرصاد بر می گردد.
تا خیمه زد به ساحل خطبه کلام تو خوابید موج های خروشان به نام تو ازکوفه تا به شام فقط سنگ می زدند مدفون کنند تا همه جا سیر گام تو جز با عنایت تو به چوب کجاوه ات دست که می رسید به بالای بام تو ؟ خطبه مخوان به مردم از سنگ پست تر اینجا نمی دهند جواب سلام تو ما را سوار ناقه ی غمگین خویش کن شاید شویم زائر زلف امام تو...
.... میلاد بانوی صبر و استقامت مبارک! دوستان خدا ! تمام دلخوشی من به نام های شماست . نه از رفتارتان چیزی در من هست ، نه از باورهاتان . از آن یقین عمیقی که شما را استوانه های زمین می کند در من اثری حتی نیست . تمام رابطه ی من با شما به اسم هاتان بند است ؛ به نخ نازک کلمه ! من فقط همین را در خودم سراغ دارم که وقتی اسم هاتان می آید ، جوری ام می شود ؛ یک جوری مثل اول عشق است ؛ مثل وقتی است که از کسی یک خاطره ی خوب دارید و البته من با همین نخ خیلی خوشم ... وقتی فکر می کنم که می شد اسم هاتان را ندانم ، می شد هیچ طوری ام نشود از تکرار واژه ی حسین(ع) ، می شد دلم نخواهد بزنم به سر و سینه . وقتی این فکر ها را می کنم می گویم " عجب نخی " !!!!
....... به نام خدا و به امید کمک دوستانش !!!! بسم الله الرحمن الرحیم ....
|
|
| [ طراحی : وبلاگ اسکین ] [ Weblog Themes By : weblog skin ] |