|
پرنده ی دل |
وقتی از زمین و زمان دلت گرفته باشد می توانی سوار مترو شوی و برویو بروی .....بروی سمت بهشت و چند دقیقه ای آرام در کوچه های بهشت با شهدا قدم بزنی ، بر در خانه ی برخی مهمان شوی و جرعه جرعه آیه بنوشی و در همین حین گله کنی از اینکه تنها مانده ای و نکند حواسشان دیگر به تو نیست ! موقع خداحافظی می توان فراموش کنی کیسه ی غم هایت را همراه خود برداری و جا بگذاری تمام دلتنگی هایت را ... در همین حوالی جایی است برای سبک کردن هرچه دل گرفته ! باورت نمی شود؟! یک بار امتحان کن! سقفت که کوچک باشد ، اختلافات زیر سقف بزرگ به نظر می رسند....سقفت که کوچک باشد نمی توانی بروی در اتاق و در را ببندی که یعنی خسته شده ای ، که یعنی دلخوری!!!!! سقفت که مشترک باشد دلتنگی هایت را ، دلخوری هایت را باید بریزی در دلت ....وای به روزی که دلت هم کوچک شده باشد! آنوقت نمی دانم چند سحر رب اشرح لی صدری باید بخوانی تا بتوانی اینهمه تنگی و دلتنگی را تحمل کنی ؟! زندگی با تمام قشنگی هایش گاهی سخت می شود... چیزی نمانده به اربعین..... انگار هزار سال از دهه ی محرم امسال، از عاشورا گذشته باشد....دلتنگ می شویم از تمام شدن این روزها ! دلتنگ می شویم از نرسیدن های دوباره...از تکرارهای مکرر ، و هنوز پشت درهای جنت مانده ایم ! انگار کسی آن سوی در صدایمان را نمی شنود... انگار آنقدر دور ایستاده ایم که صدایمان نمی رسد... "آقا نظاره ای که دلم سخت پر غم است..." اگر از کربلا نتوانستیم پلی بسازیم برای رسیدن ، اگر روضه ی حسین(ع) ، زیارت عاشوراهای مکرر این شب ها راهی برایمان نگشود...تو خود بگو مولا بعد از این بر چه دل خوش توانیم کرد؟؟؟! "این اعتقاد ماست که در روضه ی شما شور و شعور، منطق و احساس توام است" اگر عشقمان به تو بر آگاهیمان نیافزود ، اگر آنگونه که آمده بودیم ،با همان دست های خالی ،بازمی گردیم پس بر ما خق بده تا از درد جهالت هایمان این شب ها را ناله کنیم.... آری تا اربعین چیزی نمانده است!
راه را هم که گم کرده باشی چراغ را به دستت داده اند.... کلید های گشایش در دسترسند...قران و عترت ! پی نوشت : امشب رفتم تئاتر "کلید" رو دیدم ...کار قشنگی بود!فرصت کردید تماشاشو از دست ندید.
زهرا می گوید خانوم میشه برام برنامه ریزی کنید تا برا امتحان شنبه درس بخونم؟ جواب می دهم برنامه ای را که من بریزم فقط خودم می توانم اجرا کنم ....هر کس شیوه ی خودش رو برا خوندن داره، خودت باید راه و روشش رو پیدا کنی. اصرار می کند و قرار می شود به کمک هم برنامه ریزی کنیم...بعد از سوال جواب کردن از نحوه ی مطالعه و ساعت خواب و...اش کاغذ و قلم به دست می گیرم و می نویسم: 8تا9................9:30 تا10:30............10:30تا11:30............به نوشتن 12که می رسم می گوید خانوم جمعه میریم نماز جمعه. از خودم خجالت می کشم...برای کم تر از این هایش قسمت های مهم زندگی ام را تعطیل کرده ام!!!! پی نوشت: این روزها نمی دانم دارم درس می دهم یا درس می گیرم؟ جلوی آینه که می ایستد از دیدن چشمان پف کرده اش تعجب می کند ، به یاد ندارد گریه کرده باشد.....انگار از یک خواب سنگین و طولانی بلند شده باشد ، اتفاقات شب گذشته را در خاطر ندارد! می گویند تصادف کرده و حافظه ی کوتاه مدتش را شب پیش از دست داده بوده و مدام سوال می پرسیده ، سوال های تکراری و چون دوباره یادش می رفته می زد زیر گریه ! خدا را شکر می کنند که کم کم اتفاقات روز قبل را به یاد می آورد و موقعیت زمانی و مکانی خویش را بازمی یابد .( هرچند آن شب و تصادف را نمی تواند به خاطر آورد ) این روزها به مادربزرگش فکر می کند و به دردی که می کشد.....چقدر سخت است به خاطر نیاوردن چیزهایی که دیگران توقع دارند به یاد داشته باشی! اصلا حسین (ع)جنس غمش فرق می کند این راه عشق پیچ و خمش فرق می کند اینجا گدا همیشه طلبکار می شود اینجا که آمدی کرمش فرق می کند شاعر شدم برای نوشتن برایشان این خانواده محتشمش فرق می کند صد مرده زنده می شود از ذکر یا حسین(ع) عیسای خانواده دمش فرق می کند از نوع ویژگی دعا زیر قبه اش معلوم می شود حرمش فرق می کند در این بکوش محترم این سرا شوی این خانواده محترمش فرق می کند دستم به نوشتن نمی رود... این روز و شب ها را فقط باید گریست... ای حرمت ملجاء درماندگان دور مران از در و راهم بده..... غدیر را میهمان خانه اش هستم....عید همگی مبارک نشسته در نمازخانه و حاج آقا بعد از نماز شروع می کند به حرف زدن از قدرت و عظمت خدا! از خلقت آسمان ها می گوید و از دنیای بسیار گسترده ی ستارگان . از کشف ستاره های جدیدی که میلیاردها سال با ما فاصله دارند. لحظه ای به یاد خدا می افتد ، او که صاحب اینهمه کائنات است و دریا دریا و دنیا و دنیا مخلوق دارد نکند مرا فراموش کند؟ به ذهنش خطور می کند اگر بین آنهمه مخلوقش گم شوم چه ؟ گم شدن را که تصور می کند؛ دالانی تاریک در ذهنش مجسم می شود که ابتدا و انتهایش در ظلمت فرو رفته... غم دلش را می گیرد، سرش را بلند می کند و چشمش می افتد به آیه ای که روی دیوارنمازخانه نقش بسته:" الله نور السماوات و الارض..." دلش روشن می شود ، یادش می افتد همه جا روشن است و چیزی در این روشنایی گم نخواهدد شد و از یاد نخواهد رفت . دلش آرام می گیردد و سجاده اش را جمع می کند...دوست دارد در این روشنایی تا اتاقش قدم بزند،شاید هم تا تمام زندگی اش!
ای صبا از من به اسماعیل قربانی بگو زنده برگشتن ز کوی دوست شرط عشق نیست السلام علیک یا ابا عبدلله... پی نوشت : اینم یه جور تبریکه....
پی نوشت دوم : چیزی به محرم نمونده.... برداشت اول: تلفنت زنگ می خورد.گوشی را برمی داری. صدای آن سوی خط یکی از دوستانت است که می پرسد پاسپورت داری؟ جواب می دهی بله و با تعجب می پرسی برای چه؟ جواب می دهد "دوست داری کربلا بری" ؟ وتو با تمام وجود می گویی معلومه که دوست دارم .چطور؟ می گوید که یکی از دوستانش عتبات دانشجوی ثبت نام کرده و آخر همین ماه اعزام می شود ولی مشکلی برای همراهش پیش آمده که نمی تواند برود، حالا دنبال یک همراه می گردد.با تمام وجود شوق رفتن وجودت را گرفته و برای چند لحظه تصور می کنی که یعنی ممکن است؟من پایم به کربلا برسد؟ در ته وجودت مطمئنی که نمی شود ولی دوست داری تصورش را بکنی...می دانی پدرت راضی نمی شود ، یاد عمره ی دانشجویی ات می افتی که پدر گفته بود ثبت نام نکن، گفته بود دلش راضی به رفتنت نمی شود ولی خود خدا دلش را راضی کرد قبل از اینکه تو با او حرفی زده باشی. شماره ی بابا را می گیری و با خنده موضوع را با او در میان می گذاری و او هم با همان نرمی ، ولی با قاطعیت می گوید نه،دو سال است که تو به هر بهانه ای بحث کربلا را پیش کشیدی و او گفته نه!مثل همیشه می گوید الان عراق نا امن است و حرفش را هم نزن! ناراحت نمی شوی . با خودت فکر می کنی فرصتی بود برای فکر کردن به کربلا ، امام حسین همه چیز را آماده کرده و فقط مانده تا تو آماده شوی تا دل پدرت را به دست بیاورند....هنوز وقتش نرسیده است دلت خوش است که برای چند دقیقه در آن حال و هوا قرار گرفتی !
برداشت دوم: از مقابل دانشگاهشان که رد می شوی یهو دلتنگش می شوی ، گوشی ات را در می آوری و پیام می دهی که "سلام همسفر...دلتنگت شدم.این روزها یاد من هم باش!". همسفر روزهای خوب عمره است ، رفیق روزهای شیرین زندگی ات که سال گذشته در یک سفر مشهد دوباره خاطرات خوبتان را با هم زنده کرده اید. چند دقیقه بعد جواب می دهد " سلام همسفرم، فردا عازم بهشتم و دعایت خواهم کرد". با تعجب می پرسی دقیقا کدام بهشت؟ جواب می دهد همان بهشتی که آخرین بار با هم رفتیم...بهشت بهشت ها..."و تو یادت می افتد ایام حج گذاردن است. تمام خاطرا سفرت برایت زنده می شود و با چشمانی که ازخوشی می بارند برایش می زنی" داری حاجی می شی...عرفات یام کن ، جلوی خونه ی خدا وایستادی بهش بگو هاجر هنوز طواف وداع نکرده ...پشت درای روضه که منتظر نشستی به رحمه للعالمین بگو هاجر خیلی دلش تنگه...." می نویسی و فرو می روی در خیالات خودت . چرخ می زنی در کوچه های مدینه.به زیارت بقیع می روی، در روضه می نشینی و حرف می زنی برای حضرتش، روحت را گره می زنی به ستون توبه، به خانه ی خدا می روی با عشق طواف می کنی...هنوز خیالاتت به آخر نرسیده که پیام می دهد" خواهرکم... من و تو آخرین بار یه سفر دیگه رفتیم ،میرم به گدایی آقای رئوف...حج فقرا" و تو متوجه می شوی که اشتباه کرده ای ولی چه اشتباه قشنگی! دلت خوش است که برای چند دقیقه در آن حال و هوا قرار گرفته ای! ذی
الحجه که می رسد ناخوداگاه فکرت به سوی حج کشیده می شود ، به فکر طواف بر
خانه ی دوست و پروانه شدن گرد بیت الله...می چرخی و می چرخی پی درپی دور
محور عالم، مرکز زندگی ات...به صفا کردن در صفا و مروه فکر می کنی ..به رمی
هرچه غیر اوست ، به راندن تمام خیالاتی که برای لحظه ای تو را از او غافل
می کند...به قربانی کردن تمام محبت های دیگرت به پای آن عشق بزرگتر...می
روی تا غدیر و دوست داشتن هرآنچه او دوست تر می دارد،دوستی با تمام
دوستانش.. در این فکر و خیالات قدم می زنی که یادت می افتد عرفه را جا
انداخته ای...تا عارف نشوی که به قربان نمی رسی ، به مرحله ای که بتوانی
بگذری از هرچه غیر اوست! به عرفه فکر می کنی و به آنکه به عرفان رسید و "
لقد خاب من رضی دونک بدلا" گفت و رفت تا به کربلا ، رفت تا به قربانگاه
ببرد تمام هرچه خدا در طول زندگی به او بخشیده بود...تمام هر چه داشت را
تقدیم معبود کرد...به کربلا فکر می کنی و یاد زینب می افتی که در بین آنهمه
خون و سر های بریده، در روی نیزه نیز حتی " ما رایت الا جمیلا"...
اصلا انگار تمام راهها به کربلا ختم می شود... به هیچ چیز نمی توان فکر کرد که در پسش ردپایی از حسین (ع) نباشد... پی نوشت : السلام علیک یا اباعبدلله...
شاید اگر شب را میهمان من نمی شد ، شاید اگر جای خوابم را به او نمی دادم، شاید اگر جای خوابم عوض نمی شد و صبح به خاطر این جابجایی بدخواب نمی شدم و تا به این حد هوشیار نبودم از اینکه برای ندبه کردن صبح جمعه خواب مانده بودم اینقدر ناراحت نمی شدم... شاید اگر اینقدر ناراحت نمی شدم تصمیم نمی گرفتم برای جبرانش بعد از مدت ها به نماز جمعه بروم... شاید اگر مهمانم همراهم نمی شد ، شاید اگر لپ تاپش همراهش نبود ... یا اگر بخشی برای امانت گرفتن لپ تاپ وجود داشت مجبور نمی شدیم بیرون و در گوشه ای از خیابان نماز جمعه بخوانیم... شاید اگر فراموش نمی کردیم زیرانداز و جانماز با خودمان ببریم، شاید اگر خانم های دور و برمان آنقدر مهربان نبودند و هر کدام دانه ای از روزنامه هایشان را در اختیارمان نمی گذاشتند..شاید اگر یکی از آن عقب زیر اندازی برایمان تدارک نمی دید....شاید اگر تمام این شایدها نبود این نماز اینقدر شیرین و دلچسب نبود... خاطره ی این نماز جمعه ، نمازی که در گوشه ی خیابان، زیر درختان پاییزی...همراه با مهربانی نمازگزارن برگزار شد برایم ماندگار خواهد شد... |
|
| [ طراحی : وبلاگ اسکین ] [ Weblog Themes By : weblog skin ] |